تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

اگه بخونی خوشحال میشم

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:34  توسط شیرین  | 

مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ امدم از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

اي با شما هستم

اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي سر كوهي دل صحرايي

كه در ان جا نفسي تازه كنم

اه مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند كسي

كه نياري به تنفس دارد

مشت مي كوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته چند

چه كسي مي ايد با من فرياد كند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 18:2  توسط شیرین  | 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو كه سوگنامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن امدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است

اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه ي قرن اهن است

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چه قدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياكار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

يعقوب درد مي كشد وكور مي شود

يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود

اين جا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر ايينه بر دار مي زنند

اين جا كسي براي كسي كس نمي شود

حتي عقاب در خور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است

ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما ميرويم مقصدمان نامشخص است

هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است

از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم

اين جا كه گرگ با سگ گله برادر است

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است

ديري است رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله

اين جا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست

بر درب افتاب پي باج ميرويم

ما هم بدون بال به معراج مي رويم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:29  توسط شیرین  | 

سلام

شاید این سلام خاکستری اولین قدم واسه شکستن سکوتی باشه که تا امروز بعد از گذشت این همه سال نتونستم بشکنمش شاید هیچ وقتم نتونم ولی از پسر خاله خوبم خیلی ممنونم شاید این لطفی که بهم کرده باعث بشه یه باره دیگه تلاش کنم این سکوت و بشکنم راستی می خوام واستون یه شعر بنویسم که مال خودم نیست ولی خیلی دوستش دارم چون همیشه حس می کنم بخشی از حرفای دلمه 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط شیرین  | 

نامه ای از سعید تنهای تنها

 

به نام همون خدایی که همیشه دوستم داشته!

بچه ها توو پست قبلی براتون توضیح دادم که میخوام چی کار کنم اما از این به بعد این وبلاگ دست دختر خالمه مطمئنم خیلی مطالبش قشنگن ، منم اگه بتونم و دلم بگیره هیچ جا بهتر از این کلبه رو نمی شناسم که توش بنویسم ، امیدوارم نذارید شیرین تنها بمونه ، با نظرای قشنگتون همدل و همراهش بشید !

در ضمن امیدوارم خودم و وبلاگ جدیدمو هم فراموش نکنید زندگی به شرط چاقو!

ممنون داداش کوچیکه همتون سعید!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:46  توسط شیرین  | 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!!!!!

 

به نام همون خدایی که همیشه دوستم داشته و داره!

سلام به همه شما دوستای گل!

می خواستم بهتون یه خبری بدم !

من یه تصمیم نیمچه بزرگ گرفتم می خوام غم و غصه رو واسه همیشه چال کنم!

نه اشتباه نکن بهش نرسیدم یا کس دیگه ای تو زندگیم نیومده اتفاقا می خوام تنهایی به زندگی ادامه بدم اما می دونی چیه چند شب پیش داشتم فکر می کردم مگه من چند سال زندم !

گیریم میانگین ۶۰ سال ! حالا تو فرض کن تا ۱۵ سالگی که نمی فهمیدم دنیا دس کیه !

حالا که ۵ سال از بهترین روزای عمرمو به پای غم و غصه از دست دادم!

به نظرم دیگه بسه !

میه راحت تر از کنار حرفا و مشکلات گذشت و اگه نمیتونیم فراموششون کنیم لا اقل یاد آوریشون نکنیم

به خاطر همین تصمیم گرفتم یه وبلاگ نو با یه نگرش جدید بزنم!

اینجارم دلم نیومد عوض کنم!

میدونین که اینجا کلبه روزای تنهاییم بود حالا ...

خوب آدرس وبلاگ جدیدو بهتون میدم بیاین اونجا و با اون سعید بیشتر آشنا بشید قربون همتون برم! اسم وبلاگ جدیدم هست زندگی به شرط چاقو!

از خدا می خوام همیشه همه شاد و سرزنده و بی غم باشن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:47  توسط شیرین  | 

شب آرزوها

 

 

به نام خدای تنهای تنها

سلام بچه ها میگن پنجشنبهُ شب آرزوهاست، اما آرزو ....

میگن هر آرزویی که داشته باشی توو این شب برآورده میشه ، اما...

میگن این شب شب عشق و عاشقی ما و خداست ، اما...

امشب یاد پارسالی رو کردم که با چه عشق و علاقه ای شب لیله الرغائب رو روزه گرفتم و آخر شب دعا کردم ، اما...

حالا وقتی یه سال گذشته داشتم فکر می کردم پنجشنبه چه آرزویی کنم دیدم واقعا خواسته ای ندارم،اما...

حالا خوشحال میشم اینجا بیاین و بنویسین که آرزوتون چیه....

امیدوارم همیشه حس و حال خوبی داشته باشین و آرزوهای قشنگ...

(البته ناگفته نمونه من خیلی از آرزوهام توو اون شب امسال برام تبدیل به خاطره شدن)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:9  توسط شیرین  |